محسنیون ۱۱۰

دفاع از مکتب اهل بیت و رسواسازی مخالفین

محسنیون ۱۱۰

دفاع از مکتب اهل بیت و رسواسازی مخالفین

آخرین نظرات

لعن الله ظالمیک یا فاطمه سلام الله علیها

سه شنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۱۶ ب.ظ

لعن الله ظالمیک یا فاطمه سلام الله علیها


بشار مکاری گوید: در کوفه خدمت امام صادق علیه السلام مشرف شدم. حضرت مشغول خوردن خرما بودند. فرمود: بشار! بنشین با ما خرما بخور.

عرض کردم: فدایت شوم! در راه که می آمدم منظره ای دیدم که سخت دلم را به درد آورد و نمی توانم از ناراحتی چیزی بخورم.

فرمود: در راه چه مشاهده کردی؟

گفتم: من از راه می آمدم که دیدم که یکی از مأمورین، زنی را می زند و او را به سوی زندان می برد. هر قدر استغاثه نمود، کسی به فریادش نرسید.

فرمود: مگر آن زن چه کرده بود؟

گفتم: مردم می گفتند: وقتی آن زن پایش لغزید و به زمین خورد، در آن حال، گفت: لعن الله ظالمیک یا فاطمه.

امام علیه السلام به محض شنیدن این قضیه شروع به گریه کرد، طوری که دستمال و محاسن مبارک و سینه شریفش تر شد.

فرمود: بشار! برخیز برویم مسجد سهله برای برای نجات آن زن دعا کنیم.

کسی را نیز فرستاد تا از دربار سلطان خبری از آن زن بیاورد.

بشار گوید: وارد مسجد سهله شدیم و دو رکعت نماز خواندیم. حضرت برای نجات آن زن دعا کرد و به سجده رفت، سر از سجده برداشت، فرمود: حرکت کن برویم! او را آزاد کردند!

از مسجد خارج شدیم، مرد فرستاده شده، از دربار سلطان برگشت و در بین راه به حضرت عرض کرد: او را آزاد کردند.

امام پرسید: چگونه آزاد شد؟

گفت: من نمی دانم ولی هنگامی که رفتم به دربار، دیدم زن را از حبس خارج نموده و پیش سلطان آوردند.

سلطان از زن پرسید: چه کردی که تو را مأمور دستگیر کرد؟

زن ماجرا را تعریف کرد.

حاکم دویست درهم به آن زن داد ولی او قبول نکرد.

حاکم گفت: ما را حلال کن، این دراهم را بردار!

آن زن دراهم را برنداشت ولی آزاد شد.

حضرت فرمود: آن دویست درهم را نگرفت؟

عرض کردم: نه به خدا قسم!

امام صادق علیه السلام فرمود: بشار! این هفت دینار را به او بدهید زیرا سخت به این پول نیازمند است. سلام مرا نیز به او برسانید.

وقتی که هفت دینار را به زن دادم و سلام امام علیه السلام را به او رساندم، با خوشحالی پرسید: آیا امام به من سلام رساند؟

گفتم: بلی!

 زن از شادی افتاد و غش کرد. به هوش آمد دوباره گفت:

آیا امام به من سلام رساند؟!

گفتم: بلی!

و سه مرتبه این سوال و جواب تکرار شد. آنگاه زن درخواست نمود سلامش را به امام صادق علیه السلام برسانم و بگویم که او کنیز ایشان است و محتاج دعای حضرت.

پس از برگشت، ماجرا را به عرض امام صادق علیه السلام رساندم، آن حضرت به سخنان ما گوش داده و در حالی که می گریستند برایش دعا کردند.


بحارالانوار، جلد ۱۰۰، صفحه ۴۴۱ تا ۴۴۳