محسنیون ۱۱۰

دفاع از مکتب اهل بیت و رسواسازی مخالفین

محسنیون ۱۱۰

دفاع از مکتب اهل بیت و رسواسازی مخالفین

آخرین نظرات

۳ مطلب با موضوع «داستان ها و کرامات» ثبت شده است


یکی از راویان به نام عبد الرزاق می‌گوید:


کنیر حضرت علی بن حسین علیهما السلام برای ایشان آب تا آماده نماز شود. ناگهان کوزه از دست کنیز افتاد و به صورت امام سجاد علیه السلام اصابت کرد و صورت آن حضرت را مجروح کرد.

امام سرش را بلند کرد و به کنیز نگریست.

کنیز گفت: خداوند می‌فرماید: «و الکاظمین الغیظ».

امام فرمود: خشمم را فرو خوردم.

کنیز گفت: «و العافین عن الناس».

امام به او فرمود: خداوند تو را ببخشاید.

کنیز گفت: «و الله یحب المحسنین».

امام فرمود: برو که در راه خداوند آزادی !


(منبع: الارشاد، تالیف شیخ مفید رضوان الله علیه، جلد ۲، صفحه ۱۴۶-۱۴۷؛ بحار الانوار، جلد ۴۶، صفحه ۶۸، باب ۵، حدیث ۳۶)


یا صاحب الزمان !


گرچه ما صورت مبارک شما را مجروح نکردیم، اما خود یقین داریم که دل مبارک شما از دست اعمالمان خون است ...


مولای من !


"و الکاظمین الغیظ"


"و العافین عن الناس"


ادامه آیه را نمی‌خوانم ...


مبادا که حلقه‌ی غلامی را از گوشم باز کرده و آزادم کنی ...


اللهم عجل لولیک الفرج

  • خادم المهدی

داستان امیر المومنین علیه السلام و قاضی عمری


عالمی وارسته نقل می‌کرد: در (کشور) بحرین فقیری بر در خانه ها مدح حضرت امیر المومنین علیه السلام را می‌خواند و مردم به او احسان می‌کردند. تصادفاً به در قاضی سنی رسید و مدح زیادی هم خواند. قاضی سخت ناراحت شد. در را باز کرد و گفت: «هرچه اسم علی (علیه السلام) را ببری! چیزی به تو نمی‌دهم، مگر اینکه عمر (لعنت الله علیه) را مدح کنی، تا من به تو احسان کنم». فقیر گفت: «من غیر از علی (علیه السلام) کسی را نمی‌شناسم و جز او، کسی را مدح نمی‌کنم و پولی که از مدح غیر از او باشد را نمی‌خواهم.» قاضی عصبانی شد و فقیر را به سختی زد. زن قاضی پیش او دوید و واسطه شد و به قاضی گفت: «دست از او بردار، زیرا اگر کشته شود، تو را هم خواهند کشت». بالاخره قاضی را داخل برد و از فقیر دلجویی کرد تا فسادی روی ندهد. قاضی به اتاق خود رفت اما لحظه ای بعد زن صدای ناله عجیبی از او شنید. وقتی به اتاق رفت، قاضی را دید که فلج و لال شده است. بستگانش را خبر کرد. آن‌ها از او می‌پرسیدند چه شد؟ آنچه که از اشاره خودش فهمیده شد، این بود که تا به خواب رفتم، مرا به آسمان هفتم بردند و شخص بزرگی به سیلی به صورتم زد و مرا پرت کرد تا بر زمین افتادم. برای معالجه او را به بیمارستان بحرین بردند و نزدیک دو ماه تحت معالجه قرار گرفت، ولی شفا نیافت. در کویت هم علاجی پیدا نشد و سرانجام به بحرین برگشته و با فقر و تنگ‌دستی در جلوی مغازه‌ای با گدایی به زندگی‌اش ادامه داد...


منبع: داستان‌های شگفت، نوشته آیت الله دستغیب، شماره ۴۱

  • خادم المهدی

داستان ابو عبید الله المجدول ملعون


جعفر دقاق می‌گوید : در محله "باب البصره" مردی به نام "ابو عبید الله المجدول" حدیث روایت می‌کرد. با رفیقم نزد او رفتیم، تا از وی حدیث بشنویم. او هرگاه به حدیثی از فضائل اهل بیت (علیهم السلام) می‌رسید، یه راویانش طعنه می‌زد و کلماتی که گویای انکار بود، به زبان می‌آورد. به دوستم گفتم: از نزد این مرد برویم، چون دینی ندارد و به امیر المومنین (علیه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) توهین می‌کند. او نیز سخن مرا قبول کرد و قرار گذاشتیم از فردا نزد شخص دیگری برویم. همان شب در خواب امیر المومنین (علیه السلام) را دیدم که به طرف ابو عبید الله المجدول رفت و با شمشیری که در دست داشت، به چشم راست او زد و فرمود: ای ملعون، چرا من را دشنام می‌دهی؟ ابو عبید الله از شدت درد دست بر چشم نهاد و فریاد زد: چشمم را کور کردی... در همان لحظه از خواب بیدار شدم. خواب عجیبی بود، تصمیم گرفتم نزد دوستم بروم و جریان را برایش تعریف کنم؛ ولی او خود سراسیمه نزد من آمد و گفت: خوابی عجیب در مورد ابو عبید الله دیدم. درست همان خوابی بود که من دیده بودم. به او گفتم: مثل همین خواب را من دیدم. بیا نزد ابو عبید الله برویم و به قرآن قسم بخوریم که چنین خوابی دیده‌ایم؛ شاید دست از این عمل زشت خود بردارد. با هم به خانه او رفتیم. کنیزکی پشت در آمد. گفتیم می‌خواهیم ابو عبید الله المجدول را ببینیم. پاسخ داد: حالش مساعد نیست. از نیمه شب تا حالا دست بر چشم راست خود نهاده، فریاد می زند علی مرا کور کرد. ما به منزل داخل شدیم و او را دیدیم که دست بر چشم خود گذاشته، فریاد می‌زند: چرا علی چشم مرا کور کرد؟ ما خوابی را که دیده بودیم برایش نقل نمودیم و از او خواستیم از اعتقاداتش برگردد اما او گفت : اگر علی چشم دیگرم را نیز کور کند، به او اعتقاد پیدا نمی‌کنم. ما خشمگین از این همه تعصب، از جای خود برخاستیم و بیرون آمدیم. سه روز بعد که از احوال او پرس و جو نمودیم، فهمیدیم چشم دیگرش نیز کور شده است اما او هنوز می‌گفت: به خدا قسم دست از اعتقادم بر نمی‌دارم؛ علی هر چه می‌خواهد بکند. و یک هفته بعد شنیدیم آن ملعون به درک واصل شد.


منبع: تحفة المجالس ، ابن تاج الدین حسن سلطان محمد ، صفحه ۱۱۳؛ شبیه این واقعه در کتاب آدابی از قرآن، تالیف شهید دستغیب، صفحه ۲۴۵ آمده است.

  • خادم المهدی